-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 اسفند 1404 09:18
دیروز عصر برای مامانم و بابام استامبولی درست کردم بردم. روز قبلش هم باقالی پلو و مرغ و فسنجون بردم. مامانم همش میگه غذا نیاز. خاله هم به آش خوشمزه براشون فرستاده بود. امروز صبح هم من و آلیس رفتیم آزمایش تیرویید دادیم روزای آخر استفاده از بیمه تکمیلیه. امروزم مامان باید برم دکتر انشالا که آسیبی به عضله وارد نشده. چقدر...
-
در رفتگی
چهارشنبه 20 اسفند 1404 14:42
صبح با صدای زنگ تلفن پریدم از خواب اسم داداش رو که صفحه دیدم مطمئن بودم خبر خوبی نیست وقتی گفت مامانم افتاده دستش شکسته هری قلبم ریخت بچه ها هم بیدار شده بودندسریع براشون شیر گرم کردم و آماده شدم و رفتم سمت بیمارستان. پنج دقیقه ای رسیدم ماشین بابام جلوی اورژانس بود هیچ کدومم تلفنشون رو جواب نمیدادن گشتی تو اورژانس زدم...
-
بازگشت از تهران
شنبه 2 اسفند 1404 11:32
الان یکماهه که مرتب خونریزی دارم. فکر میکنم علت اصلیش اعصاب وحشتناک و داغون این روزا است. حال بدی که درمون نداره. غم مثه خوره افتاده تو جون مون. داغ پشت داغ. بدبختیش اینه که باید ادامه بدیم زندگی کنیم، بخوریم، بخوابیم و کار کنیم و تو این فضای مملو از غم با جون کندن بچه بزرگ کنیم. دو روزی میشه که خونه تهران رو تحویل...
-
آرزویی در هفت آسمان
پنجشنبه 27 آذر 1404 17:41
خواهر رفت موهاش رو رنگ زد و صورتش رو فیلر زد و پیشونی رو بوتاکس هزار ماشالا مثل ماه شده دلم میخواست منم بزنم تا حالا از این کارا نکردم ولی خوب وضع پولی افتضاحه.الانم با آلیس و نانا رفتن کافی شاپ و شام دلم میخواست برم اما جایی نداشتم دانی رو بذارم مامانم دیشب فشارش بالا رفته امروز وقت دکتر داشت. خیلی دلم گرفته.امروز...
-
روزهایی که میگذره
یکشنبه 23 آذر 1404 22:06
دلم میخواد بنویسم اما نمیدونم از کجا بنویسم. خواهر سه شنبه هفته گذشته بعد از شش سال اومد ایران.وجودش دلگرمیه. مامانم و بابام روحیه شون خیلی بهتر شده شکر خدا. خیلی خسته ام. پریودم به شدت سنگین. اعصابم داغونه کمی که خسته میشم دچار خارش دیوانه وار گوشه چشمم میشم. با کوچکترین تلنگری بغض میکنم. دلم نمیخواهد از پول حرف...
-
برای هزارمین بار مرگ آرزوها
سهشنبه 18 شهریور 1404 14:03
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مرداد 1404 21:18
یک هفته است علایم pms دمار از روزگارم دراورده اونم زمانیکه تازه پریودم تموم شده. اعصاب داغون، بدن یخ کرده و حالت آلرژیک و... خداروشکر هیچ چیم به آدم نبرده. میم برگشته و تقریبا تو دورکاریه. چالشها با آلیس تموم نشدنیه و بهتر بگم روز بروز هم بدتر میشه. مشاوره گرفتیم هم خودش هم ما . مشکل اصلی سر تمیزیه. اتاقش تبدیل به...
-
خانه داری تمام نشدنی
دوشنبه 6 مرداد 1404 00:58
نزدیک یک نیمه شبه و یک ساعتی هست بچه ها رو خوابوندم. امروز وحشتناک بود. دیشب قرصی رو که سه ماهه نمیخوردم به جای یکی یقرص اعصابی که تموم کرده بودم خوردم، پدرم درومد . تمام روز گیج بودم کلی نقشه داشتم که صبح زود بیدار شم و به بساط دوست داشتنی ام برسم اما به زور نزدیک یازده از تخت بلند شدم چای دم کردم. گیج گیج بودم. یه...
-
مرگ آرزوها
دوشنبه 30 تیر 1404 20:31
واقعا دوست ندارم و عارم میاد راجع به همچین موضوعی بنویسم دوست هم ندارم ناشکری کنم خداوند همیشه خیلی بیشتر از لیاقتم بهم بخشیده ولی این روزا یه سری مسایل مالی باعث شده بعضی وقتا حسابی تو مضیغه بمونم و مثل بچهها گریه کنم. بالاخره بعد از هفده سال که مبل جهیزیه ام حسابی کهنه شده بود همسر رو راضی کردم مبلمان جدید بخرم یه...
-
ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده!
یکشنبه 1 تیر 1404 19:42
سلام از وسط جنگ. جنگی که نفهمیدیم چطوری شروع شد و تا کی ادامه داره. حسابی غافلگیر شدیم و روزهای پر از تشویشی رو میگذرانیم. اولش وحشتناک بود نگرانی برای بچه داشت دیوونه م میکرد. نانا خیلی میترسید و به محض اینکه خونه از صداهای اطراف به لرزه در نیومد مرتب میگفت مامان دوستت دارم الهی بگردم دورش . شهر ما پر شده از مسافر....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 خرداد 1404 22:13
اصلا یادم نمیاد. کی آخرین بار نوشتم. گوشی تمام مدت دست بچه هاست فقط شبا که میخوابن من و گوشی آزلد میشیم. حالا ببینم بچه ها میدارم چهار خط بنویسم. این روزا هم زیاد دعوا میکنن هم کلی با هم بازی میکنن. آلیس هم مثلاً تو ایام امتحانات ولی عملا تابستونش شروع شده خیلی کم میخونه اما ظاهراً نمره هاش مقبوله. پنج شنبه گذشته چهلم...
-
عید
شنبه 16 فروردین 1404 20:06
از بیست و هشتم تا دهم تهران بودیم. مادرشوهر دربست گرفت و با بچه ها بدون پدر شوهر راهی شدیم. همون شب خواهر شوهر مادرشو برد خونه ش. دیگه هر جا میخواستیم بریم دنبال اونا هم میرفتیم. چند تا مال رفتیم و آلیس تا تونست خرید کرد. بازار پرندگان خلیج فارس رفتیم که بیشتر از بچه ها من و همسرم کیف کردیم. یه شب هم همسر و مامانش چ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 اسفند 1403 15:48
موندم چیکار کنم قبل از عید برم پیش همسر یا نه از یه طرف دوست دارم موقع تحویل سال خونه خودم باشم از طرفی هم مادرشوهر داره تنها میره و گیر پدر شوهرم . از یه طرفم دلم میخواد هفته اول که تهران خلوته اونجا باشم. همچنان دارم فکر میکنم.
-
پست حرصی
جمعه 19 بهمن 1403 19:27
از صبح دارم با بچه ها سر وکله میزنم خیلی خسته ام. نمیدونم از شدت خستگیه یا خوندن خبر واژگونی اتوبوس دانش اموزای دختر کرمانی و مرگ شش نفرشون که نشستم یه دل سیر زار زدم الهی بمیرم واسه دل مادراشون مثلا بچه شون رو فرستادن اردو، دور از جون الیس فیلم های قبل تصادفشون و برف بازیشون رو میدیدم یاد الیسم میوفتادم. البته هزار...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 دی 1403 16:47
سالگرد خواهرمه. انقدر تو اون چند زوز بعدش اتفاقای بدی افتاد که رفتن خودش تو حاشیه رفت برای من. مسائلی پیش اومد که هنوز ترکشاش از این ور اونور بهم میرسه. نانا گیر داده بود به خواهر بزرگه که میخوام بچه تو ببینم فکر میکرد نی نی داره خواهر هم گوشی رو برد پیش پسرش اونم با ناناو داانی سلام و احوالپرسی کرد منم کلی قربون صدقه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 آذر 1403 12:33
اصلا یادم نمیاد کی نوشتم حوصله چک کردن هم ندارم. دو هفته پیش دو تا خاله هام رو دعوت کردم .این هفته هم همسر اومود ولی همس در حال بدو بدو بود. وقتی رفت جاش حسابی خالی شد. باید دندون پزشکی برم. سونوی چگاپ سینه هم.
-
تولدبازی
سهشنبه 22 آبان 1403 11:13
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 مهر 1403 12:20
فکر میکنم یه ماه و نیمه ننوشتم. یه موقعی سر میزنم به پستهای قبلی بعد میبینم یه مدت طولانی چیزی ثبت نکردم همش از خودم میپرسم یعنی چی میکردم اون روزا. هفته پیش خاله بزرگم اون ور دنیا به رحمت خدا رفت. زندگی خوبی داشت بچه های خوب شوهر خوب. چشم به راه دیدن نتیجه ش بود که فقط دوماه دیگه مونده بود تا تولدش، اما نشد. این خاله...
-
خار
پنجشنبه 15 شهریور 1403 02:20
اگر اهل مشروب بودم الان گیلاس گیلاس عرق میخوردم، اگر اهل سیگار بودم الان یه پاکت سیگار کشیده بودم. ولی بدبختی من اهل حرف زدنم باید خرف بزنم دردم سبک بشه. با مامانم و یکی از دوستام کوتاه حرف زدم ولی یه گوش مفت میخوام اتاق بغلی بگه غصه نخور فقط بیا بگو چه دردته.پس حالا که اون رفیق همراه و گوش به هوش نایابه مجبورم...
-
دزد نگو فرشته بگو!
شنبه 3 شهریور 1403 18:54
تا الان دومین تعمیر کاره که میاد خونه. قفل کرکره پارکینگ درست شد بعدم نصاب دزد گیر اومد. قفل ساز باید بیاد و بعدشم تعمیرکار پکیج. نمیدونم چقدر شاکر خداوندم بخاطر چهارشنبه شب. دزدا وارد خونم شدن اما لطف خدا بود که من یک ربع قبل درب پارکینگ رو که مستقیم به خونه باز میشه قفل کرده بودم کاری که هزشب دوازده به بعد انجام...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 مرداد 1403 01:03
امروز دعوای بدی کردیم. قضیه پول بود. با قهر خداحافظی کردیم. از ساعت دو تا اخر شب منتظر تماسش بودم. نانا تو واتساپ بهش زنگ زد بعد اون زنگ زد تو ماشین بود تصویری با بچه ها حرف زد یکساعت بعد باز تصویری زنگ زد که رد تماس دادم چون بچه ها خواب بودن براش نوشتم بچه ها خوابن فقط نوشت شب بخیر منم در جواب یه شب بخیر نوشتم و زل...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 مرداد 1403 00:14
نمیدونم اصلا کسی میخونه اینجا رو یا نه. تو فکرمه رمزی کنم کل وبلاگ رو دیگه واسه خودم و دلم بنویسم. این ماه داره از لحاظ مالی سخت میگذره انگار رو لبه تیغم. باید مراقب باشم خرج اضافی نکنم. خرجم فقط سوپر مارکته. کاینات عزیز من انقد که از تو میترسم از هیچ چیز دیگه نمیترسم. تنمون رو سلامت نگه دار بیزحمت خرج دوا درمون ندارم...
-
تصادفهای پی در پی
شنبه 13 مرداد 1403 19:43
برای اواخر مرداد ماه که مصادف میشد با عاشورا تاسوعا با همسر همراه شدیم تا مدتی تهران پیشش بمونم. ماشین پر از وسیله بود از گوشت گرفته تا رختخواب و ظرف و ظروف. ماشین تو راه اذیتمون کرد و نزدیک سه و نیم نیمه شب رسیدیم به چه سختی وسایل رو جابجا کردیم و بچه ها رو خوابوندم البته چند بارم میم که حسابی خسته بود پرید بهم و با...
-
سفر
چهارشنبه 30 خرداد 1403 14:43
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 خرداد 1403 09:56
همسر دوشنبه اخر شب رسید بخاطر شلوغی جاده صبر کرد ترافیک سبک تر بشه. ملت چقدر زود راه میوفتن و میزنن به جاده. ما باید از سه ماه قبل برنامه ریزی کنیم اخرشم بخاطر ترافیک سنگین کنسل. میدونی چی ناراحتم میکنه اینکه بیشتر دلش واسه دانی تنگ میشه. خواهر بزرگه همیشه این تو داش مونده که وقتی بابام میره ماموریت ینگه دنیا، توی...
-
گاهی باید رفت تا دلت آروم بگیره!
پنجشنبه 10 خرداد 1403 20:08
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 خرداد 1403 01:23
-
سگ کوچولومون پر کشید
یکشنبه 6 خرداد 1403 18:04
قبل از یوتانایز(مرگ انسانی) رفتم کنارش نشستم و بهش گفتم دلمون براش تنگ میشه, به خدا سپردمش و ازش تشکر کردم که چهارده سال مهمون خونهمون بوده و همقدم بچههام. بچه های من تو حیاط خونه پدری تاتی تاتی کردن رو یاد گرفتن و سگ قشنگمون همیشه همراه و هم پاشون بود. هیچ حیوونی نمیتونست این قدر عاشق بچه ها باشه انقدر نجیب باشه و...
-
دختر دودی
شنبه 29 اردیبهشت 1403 16:24
شیرازیا اصطلاحا وقتی خیلی دلشون چیزی رو میخواد یا تنگ شده میگن دلم دود کرد برا فلان چیز یا کس. الان منم باید بگم دلم دود کرده برای شیراز.بعضی وقتا چشمامو میبندم و از دم خوابگاه ارم راه میوفتم پیاده میرسم به فلکه دانشجو( اونموقع بهش میگفتن علم به فتح ع و لام) میذم سمت ساحلی و و پیاده باز تا فلکه گاز و خیابون خاکشناسی و...
-
هوا هوای خاطرات اوست
سهشنبه 18 اردیبهشت 1403 00:07
یه بارونی میباره ،یه صدایی میاد از کانال کولر، باد یه زوزهای میکشه که نگو، عاشق این صدام! صدای بارون که به شیشه میخوره.صدای زوزه باد و رعد و برقهای یکی درمیون، من حاضرم شب نخوابم و به این آوا گوش بدم. بچه ها رو تازه خوابوندم. دیرروز دیوونه شدم با وجود جفتشون. ایشالا خیر ببینن مامان و بابام الهی که تن و جونشون سلامت...