خواهر رفت موهاش رو رنگ زد و صورتش رو فیلر زد و پیشونی رو بوتاکس هزار ماشالا مثل ماه شده دلم میخواست منم بزنم تا حالا از این کارا نکردم ولی خوب وضع پولی افتضاحه.الانم با آلیس و نانا رفتن کافی شاپ و شام دلم میخواست برم اما جایی نداشتم دانی رو بذارم مامانم دیشب فشارش بالا رفته امروز وقت دکتر داشت.
خیلی دلم گرفته.امروز کنکور آزمایشی داشتم جالب نشد خیلی از مباحث رو یادم رفته و چیزی هم به کنکور اصلیم نمونده. همسر داره از تهران برمیگرده و کلا قراره برگرده ارگان اصلی خودش اونم مرکز استان. نمیدونم این آرزوی تخصص دانشگاه تهران از کجا تو دلم افتاد اما با وجود اینکه هیچ امیدی ندارم و قراره دیگه ساکن تهران نباشیم دو تا بچه کوچیکه داریم و من هم باید کار کنم تا این روزگار سخت بگذره اما دل از کتابام نمیکنم الان دو تا دورم کتاب و نت هست. هیچ وقت درعمرم آنقدر عاشق تحصیل نبودم. همش یه جمله رو تکرار میکنم ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده.
دلم میخواد بنویسم اما نمیدونم از کجا بنویسم.
خواهر سه شنبه هفته گذشته بعد از شش سال اومد ایران.وجودش دلگرمیه. مامانم و بابام روحیه شون خیلی بهتر شده شکر خدا.
خیلی خسته ام. پریودم به شدت سنگین. اعصابم داغونه کمی که خسته میشم دچار خارش دیوانه وار گوشه چشمم میشم. با کوچکترین تلنگری بغض میکنم.
دلم نمیخواهد از پول حرف بزنم میدونم این روزا به خیلیا داره سخت میگذره بر باعث و بانیش لعنت. شرایطم خیلی پیچیده شده همسر داره تهران اجاره خونه میده و مبلغی که از حقوقش به من میده شاید پارسال قابل توجه بود اما امسال حتی به پانزدهم ماه هم نمیرسه. الان که بیست و سوم ماهه تقریبا خالی هستم. از خواهر مبلغی قرض گرفتم برای مامانم و مادر شوهرم کادوی روز مادر گرفتم. مامانم که فرشته زندگیمه و مادر شوهرم زحمت نانا باهاشه درسته که همسر مبلغی پول بهش کادو داده بود ولی بهتر دیدم از طرف نانا براش یه بلوز بگیرم و تقدیمش کنم. زحماتی مامانم که هیچ جوره قابل جبران نیست چه مالی چه در نگه داری بچه ها واقعا بهم کمک میکنه اما من احمق گاهی وقتا از دستش عصبانی میشم بعد مثل چی پشیمون میشم کاش بمیرم اما وقتی خسته ام کنترل اعصابم واقعا سخته دیگه نمیتونم تحمل کنم که مرتب بهم میگه الان اینو بهشون بده و... میگم مامان حالم رو نمیبینی رنگ و روم معلوم نیست چقدر خسته ام. نمیبینی از صبح که چشم باز میکنم کارم سرویس دادن به بچه هاست ...بگذریم
تمام پیشنهادهای خواهر برای بوتاکس و خرید و سفر رو میپیچونم این روزا حتی سختمه تا سوپر مارکت هم برم. فشار مالی بدتر عصبی ام کرده.
دانی امشب با مامان و خواهرم رفت. دومین شبیه که داره جدا از من میخوابه و دل تنگم براش. ولی واقعا به سکوت احتیاج دارم.
تنها دلخوشی ام کتابامه و السلام.
یک هفته است علایم pms دمار از روزگارم دراورده اونم زمانیکه تازه پریودم تموم شده. اعصاب داغون، بدن یخ کرده و حالت آلرژیک و... خداروشکر هیچ چیم به آدم نبرده.
میم برگشته و تقریبا تو دورکاریه. چالشها با آلیس تموم نشدنیه و بهتر بگم روز بروز هم بدتر میشه. مشاوره گرفتیم هم خودش هم ما . مشکل اصلی سر تمیزیه. اتاقش تبدیل به زباله دونی شده هر ترفندی رو امتحان کردیم اما نشده. خیلی اوضاع روحیم خرابه با کسی هم نمیشه درد و دل کرد تف سربالا ست.
کمی و بیش دارم میخونم اگر کارای بچه ها و خونه و دعواهای آلیس و میم بذارن.
نزدیک یک نیمه شبه و یک ساعتی هست بچه ها رو خوابوندم. امروز وحشتناک بود. دیشب قرصی رو که سه ماهه نمیخوردم به جای یکی یقرص اعصابی که تموم کرده بودم خوردم، پدرم درومد . تمام روز گیج بودم کلی نقشه داشتم که صبح زود بیدار شم و به بساط دوست داشتنی ام برسم اما به زور نزدیک یازده از تخت بلند شدم چای دم کردم. گیج گیج بودم. یه کم ماهیچه بار گذاشتم و برا بچه ها شیر گرم کردم. کم کم بیدارشدن میم هم که همچنان دور کاره از دیروز زانو دردش تبدیل به کمر در شده. نانا ظهر با پدر شوهرم نرفت سریع یه تیکه ماهی درآوردم زردچوبه و نمک و پودر سیر زدم و یه لیوان برنج تو یه قابلمه کوچیک اضافه درست کردم. یه دور ماشین لباسشویی روشن کردم و بعدشم با همسر سر اینکه چرا باباش بیست قدم راه اومده تا دم خونه و بچه نرفته باهاش، دعوامون شد. بچه الان یه حرف میزنه و دو دقیقه دیگه یه چیز دیگه میگه. گفت میرم بعد مشغول بازی با داداشش شد و دلش نیومد بره منم نمیتونم به زور بچه رو از خونه بیرون کنم. سر این موضوع اعصابم حسابی بهم ریخت ناهار بچه ها رو دادم و دلخور بودم تو گیج خوردن سرم رفتم دراز شدم و بیهوش شدم. اصلا نه صدایی میشنیدم نه میدونستم حرکتی بکنم. همسر ناهار خوردن بود و ظرفا رو شسته بود. داغون بودم از حال بد. به زور پنج و نیم بیدار شدم. برنج و ماهی آلیس رو گرم کردن خودمم خوراک لوبیا خوردم. غرغر میم سر کمر دردش بیشتر شده بود بچه ها خونه رو سرشون گذاشته بودن. رفتم داروخانه براش آمپول و شیاف گرفتم سر راه هم بستنی مرد علاقه هرکسی رو خریدم. تا رسیدم دو تا وروجک خوشحال شدم. بستنیا رو توزیع کردم و برا همسر آمپول زدم کمی مطالعه کردم شام پختم شامشونو دادم و آخر شب از شدت خستگی و کرختی بدنم دادم درومد و بالاخره خوابوندمشون.
این روزا نه نه سینک از ظرف خالی میشه نه سبد رخت چرک از لباس کثیف و جیشی. دانی هنوز کامل یاد نگرفته و حسابی درگیرم. نانا هم آنقدر شبا آب میخوره که تقریبا هر شب باهاش داستان دارم. آلیس هم که طبق دستور مشاور داریم با کج دار و مریض پیش میریم. خیلی خسته ام دلم سفر شمال میخواد. یه هفته زندگی بدون آشپزی با خوشی میخواد.