ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده!

سلام از وسط جنگ. جنگی که نفهمیدیم چطوری شروع شد و تا کی ادامه داره. حسابی غافلگیر شدیم و روزهای پر از تشویشی رو می‌گذرانیم. اولش وحشتناک بود نگرانی برای بچه داشت دیوونه م میکرد. نانا خیلی میترسید و به محض اینکه خونه از صداهای اطراف به لرزه در نیومد مرتب می‌گفت مامان دوستت دارم الهی بگردم دورش . 

شهر ما پر  شده از مسافر. خیابون ها غلغله ست. خواهر شوهر هم دو روز بعد همسر اومد. فردا ظاهراً میخواد برگرده تهران اونم در حالیکه همچنان ناامنه.

میخواستم از آلیس بنویسم اینکه چقدر این روزا دلم رو میشکنه چقدر حاضر جوابی می‌کنه و گاهی از خودم میپرسم اصلا من و پدرش رو دوست داره.اما نمی‌دونم دو لحظه دیگه چه خبره باید بگذرم. 

همچنان دارم برای هدفم تلاش میکنم اونم تو شرایطی که احتمال داره همسر برای همیشه از تهران برگرده. نمی‌دونم چی میشه بهر حال تقدیر منو تو این مسیر قرار داد و هدایتم کرد باید بسپارم  به خودش.

در امان باشید.


اصلا یادم نمیاد. کی آخرین بار نوشتم. گوشی تمام مدت دست بچه هاست فقط شبا که میخوابن من و گوشی آزلد میشیم. حالا ببینم بچه ها میدارم چهار خط بنویسم. این روزا هم زیاد دعوا میکنن هم  کلی با هم بازی میکنن. آلیس هم مثلاً تو ایام امتحانات ولی عملا تابستونش شروع شده خیلی کم میخونه اما ظاهراً نمره هاش مقبوله.

پنج شنبه گذشته چهلم دایی همسر بود. پریروزم  مبلغی پول داخل پاکت گذاشتم به عنوان سیاه بردارون برای مادرشوهر بردم. 

همسر یه بیست روزی هست که نیومده امشب اگه خدا بخواد میاد.

دیگه اینکه یه هدف بزرگ برا خودم دست و پا کردم چیزی که همیشه ارزوشو داشتم. بچه ها و کار خونه اگه بذارم بسیار براش مشتاقم..



عید

از بیست و هشتم تا دهم تهران بودیم. مادرشوهر دربست گرفت و با بچه ها بدون پدر شوهر راهی شدیم. همون شب خواهر شوهر مادرشو برد خونه ش. دیگه هر جا می‌خواستیم بریم دنبال اونا هم می‌رفتیم. چند تا مال رفتیم و آلیس تا تونست خرید کرد. بازار پرندگان خلیج فارس رفتیم که بیشتر از بچه ها من و همسرم کیف کردیم.  یه شب هم همسر و مامانش چ خواهرش با نانا رفتن سینما. آلیس ومن و دانی هک خونه بودیم و کمی اطراف خونه قدم زدیم و خرید کردیم. هوا اولش گرم و تابستونی بود یه دفعه سرد شد. چهار روز آخر هم مادرشوهر اومد خونه ما و حسابی ازش پذیرایی کردم. اون اوایل هم یه روز ناهار رفتیم خونه خواهر شوهر و یه شبم رستوران مهمونمون کرد. در کل خوش گذشت خداروشکر. شب قبل از عید فطر هم با همسر و مادر و خواهرش برگشتیم و همسر دو روز بعد برگشت. برای سیزده هم با مامانم و بابام بدون آلیس رفتیم باغ برادرم که البته خودشون نبودن. ظاهراً تو عید مامانم و زن داداشم دچار زاویه شدن.

امروز هم آلیس رفت مدرسه و هوای شهرمون عالیه. ابری و پر بارش.

موندم چیکار کنم قبل از عید برم پیش همسر یا نه از یه طرف دوست دارم موقع تحویل سال خونه خودم باشم از طرفی هم مادرشوهر داره تنها میره و گیر پدر شوهرم . از یه طرفم دلم میخواد هفته اول که تهران خلوته اونجا باشم. همچنان دارم فکر میکنم.

پست حرصی

از صبح دارم با بچه ها سر وکله میزنم خیلی خسته ام. نمیدونم از شدت خستگیه یا  خوندن خبر واژگونی اتوبوس دانش اموزای دختر کرمانی و مرگ شش نفرشون که نشستم یه دل سیر زار زدم الهی بمیرم واسه دل مادراشون مثلا بچه شون رو فرستادن اردو، دور از جون الیس فیلم های قبل تصادفشون و برف بازیشون رو میدیدم یاد الیسم میوفتادم. 

البته هزار تا دلیل دیگه واسه زار زدن داشتم این تورم و گرونی وحشتناک ،  کودکی و جوانیمون که تو جنگ و گرونی گذشت و هر روز خدا داره اوضاع خرابتر میشه. بلاتکلیفی میم که نمیدونه چیکار کنه با این اوضاع اقتصادی و بچه های کوچیک  چطور بریم تهران زندگی کنیم و انگار منتفیه و بعدشم نمیدونم چی میشه شاید واسه همینه وقتی مادرشوهر گفت پسرای خواهرش برای تعطیلات  از تهران اومدن بهشون غبطه خوردم اونا سالای اول ازدواجشون رفتن تهران و الان خونه دارن و زن و شوهر شغلای خوب . هر چقدر دختر این خاله رو دوست دارم از پسراش بدم میاد. پسر بزرگه خیلی زنش رو دوست داره و یه خاطره وحشتناک از اوایل  عقدم دارم و تنفرم ازش بخاطر حرص درار بودن میم اون روزاست هر چقدر میم به من بی توجه بود این عاشق زنش بود.

وسطای نوشتن این پست میم زنگ زد با اونم دعوام شد مامانش بس نشسته تا برای ویزیت مجددش میم بیاد ببرتش تهران. دو هفته پیش میم بردش و اوردش. قرار بود دوشنبه بیاد حالا میگه زود میام که مامانمو ببرم برای ویزیت سه شنبه ش. از اینم حرصم درومد خوب یه سرشو اژانس بگیره. اصلا نمیگه ابن مسیر طولانی این جوون رو نندازم تو جاده. کلا امروز هر حرکتی از هرررر کسی حرصمو در میاره.‌