یک هفته است علایم pms دمار از روزگارم دراورده اونم زمانیکه تازه پریودم تموم شده. اعصاب داغون، بدن یخ کرده و حالت آلرژیک و... خداروشکر هیچ چیم به آدم نبرده.
میم برگشته و تقریبا تو دورکاریه. چالشها با آلیس تموم نشدنیه و بهتر بگم روز بروز هم بدتر میشه. مشاوره گرفتیم هم خودش هم ما . مشکل اصلی سر تمیزیه. اتاقش تبدیل به زباله دونی شده هر ترفندی رو امتحان کردیم اما نشده. خیلی اوضاع روحیم خرابه با کسی هم نمیشه درد و دل کرد تف سربالا ست.
کمی و بیش دارم میخونم اگر کارای بچه ها و خونه و دعواهای آلیس و میم بذارن.
نزدیک یک نیمه شبه و یک ساعتی هست بچه ها رو خوابوندم. امروز وحشتناک بود. دیشب قرصی رو که سه ماهه نمیخوردم به جای یکی یقرص اعصابی که تموم کرده بودم خوردم، پدرم درومد . تمام روز گیج بودم کلی نقشه داشتم که صبح زود بیدار شم و به بساط دوست داشتنی ام برسم اما به زور نزدیک یازده از تخت بلند شدم چای دم کردم. گیج گیج بودم. یه کم ماهیچه بار گذاشتم و برا بچه ها شیر گرم کردم. کم کم بیدارشدن میم هم که همچنان دور کاره از دیروز زانو دردش تبدیل به کمر در شده. نانا ظهر با پدر شوهرم نرفت سریع یه تیکه ماهی درآوردم زردچوبه و نمک و پودر سیر زدم و یه لیوان برنج تو یه قابلمه کوچیک اضافه درست کردم. یه دور ماشین لباسشویی روشن کردم و بعدشم با همسر سر اینکه چرا باباش بیست قدم راه اومده تا دم خونه و بچه نرفته باهاش، دعوامون شد. بچه الان یه حرف میزنه و دو دقیقه دیگه یه چیز دیگه میگه. گفت میرم بعد مشغول بازی با داداشش شد و دلش نیومد بره منم نمیتونم به زور بچه رو از خونه بیرون کنم. سر این موضوع اعصابم حسابی بهم ریخت ناهار بچه ها رو دادم و دلخور بودم تو گیج خوردن سرم رفتم دراز شدم و بیهوش شدم. اصلا نه صدایی میشنیدم نه میدونستم حرکتی بکنم. همسر ناهار خوردن بود و ظرفا رو شسته بود. داغون بودم از حال بد. به زور پنج و نیم بیدار شدم. برنج و ماهی آلیس رو گرم کردن خودمم خوراک لوبیا خوردم. غرغر میم سر کمر دردش بیشتر شده بود بچه ها خونه رو سرشون گذاشته بودن. رفتم داروخانه براش آمپول و شیاف گرفتم سر راه هم بستنی مرد علاقه هرکسی رو خریدم. تا رسیدم دو تا وروجک خوشحال شدم. بستنیا رو توزیع کردم و برا همسر آمپول زدم کمی مطالعه کردم شام پختم شامشونو دادم و آخر شب از شدت خستگی و کرختی بدنم دادم درومد و بالاخره خوابوندمشون.
این روزا نه نه سینک از ظرف خالی میشه نه سبد رخت چرک از لباس کثیف و جیشی. دانی هنوز کامل یاد نگرفته و حسابی درگیرم. نانا هم آنقدر شبا آب میخوره که تقریبا هر شب باهاش داستان دارم. آلیس هم که طبق دستور مشاور داریم با کج دار و مریض پیش میریم. خیلی خسته ام دلم سفر شمال میخواد. یه هفته زندگی بدون آشپزی با خوشی میخواد.