واقعا دوست ندارم و عارم میاد راجع به همچین موضوعی بنویسم دوست هم ندارم ناشکری کنم خداوند همیشه خیلی بیشتر از لیاقتم بهم بخشیده ولی این روزا یه سری مسایل مالی باعث شده بعضی وقتا حسابی تو مضیغه بمونم و مثل بچهها گریه کنم. بالاخره بعد از هفده سال که مبل جهیزیه ام حسابی کهنه شده بود همسر رو راضی کردم مبلمان جدید بخرم یه ده روزی بحث داشتیم. حقوق سه ماهم که خیلی هم زیاد نبود تنها پولی بود که داشتم. اما واقعا چاره ای نداشتم تو چند ماه اخیر چند تا مهمون رودربایستی دار داشتم که هر بار میخواستم اون عسلیهای قدیمی که پوست داده بود جلوشون بذارم از خجالت آب میشدم میم همش میگفت بذار این دوتا بزرگ بشن و بعداً بخریم، بذار تکلیف جنگ تموم بشه بذار ببینیم مکانیسم ماشه چی میشه و... که دیگه کفر منو درآورد و تسلیم شد. بالاخره مبلمان جدید رو گرفتم اونم کلی گشتم تا چیزی پیدا کنم که به بودجه م بخوره و در نهایت یه چیز کاملا متوسط خریدم. اما درست بعد خرید، با موج کلاس تابستونیا روبرو شدم نانا دلش میخواد بره کلاس اسکیت اما هزینه خرید لباس و کفش و مربی و زمین به شدت برام زیاده همسر همکاری نمیکنه میگه نره خوب. منم زار زار گریه میکنم. کلاس درسی آلیس هم هست که اونو هر جور شده جورش میکنیم. کلاس ورزش هم باید بره که اونم حله اما میترسم برای نانا عقده بشه. مجبورم کلاسهای فوق برنامه ام رو برای ادامه تحصیل حذف کنم. نمیدونم از پس قسطاش بر میام یانه از طرفی هم همسر میگه میخوام برگردم و من روی تهران موندنش برای ادامه تحصیلم حساب کرده بودم که انگار باید آرزو و حسرت این همه سالم رو به گو ببرم. همین دیگه من حتی نمیتونم راحت اینجا درود دل کنم چون بچه ها نمیذارم گوشی دستم بمونه
سلام از وسط جنگ. جنگی که نفهمیدیم چطوری شروع شد و تا کی ادامه داره. حسابی غافلگیر شدیم و روزهای پر از تشویشی رو میگذرانیم. اولش وحشتناک بود نگرانی برای بچه داشت دیوونه م میکرد. نانا خیلی میترسید و به محض اینکه خونه از صداهای اطراف به لرزه در نیومد مرتب میگفت مامان دوستت دارم الهی بگردم دورش .
شهر ما پر شده از مسافر. خیابون ها غلغله ست. خواهر شوهر هم دو روز بعد همسر اومد. فردا ظاهراً میخواد برگرده تهران اونم در حالیکه همچنان ناامنه.
میخواستم از آلیس بنویسم اینکه چقدر این روزا دلم رو میشکنه چقدر حاضر جوابی میکنه و گاهی از خودم میپرسم اصلا من و پدرش رو دوست داره.اما نمیدونم دو لحظه دیگه چه خبره باید بگذرم.
همچنان دارم برای هدفم تلاش میکنم اونم تو شرایطی که احتمال داره همسر برای همیشه از تهران برگرده. نمیدونم چی میشه بهر حال تقدیر منو تو این مسیر قرار داد و هدایتم کرد باید بسپارم به خودش.
در امان باشید.