بعضی دلنوشته هام رو ترجیح میدم در پست رمز دار بنویسم برای درخواست رمز اینجا پیام بدید اگر وبلاگ داشته باشید حتمامیفرستم.مخاطبان بدون وبلاگ هم اگرکامنتر قدیمی باشین هماهنگ میکنم.
دیروز عصر برای مامانم و بابام استامبولی درست کردم بردم. روز قبلش هم باقالی پلو و مرغ و فسنجون بردم. مامانم همش میگه غذا نیاز. خاله هم به آش خوشمزه براشون فرستاده بود. امروز صبح هم من و آلیس رفتیم آزمایش تیرویید دادیم روزای آخر استفاده از بیمه تکمیلیه. امروزم مامان باید برم دکتر انشالا که آسیبی به عضله وارد نشده.
چقدر این روزا از دست یکسریا حرص میخورم. ما حرص میخوریم اونا ساندیس.
صبح با صدای زنگ تلفن پریدم از خواب اسم داداش رو که صفحه دیدم مطمئن بودم خبر خوبی نیست وقتی گفت مامانم افتاده دستش شکسته هری قلبم ریخت بچه ها هم بیدار شده بودندسریع براشون شیر گرم کردم و آماده شدم و رفتم سمت بیمارستان. پنج دقیقه ای رسیدم ماشین بابام جلوی اورژانس بود هیچ کدومم تلفنشون رو جواب نمیدادن گشتی تو اورژانس زدم خبری نبود بالاخره داداشم گوشی رو برداشت گفت رادیولوژی هستن. داشتن برمیگشتن که پیدمشون مامانم دستش آویزون بود از درد ناله میکرد. دکتر اورژانس و برادرم همزمان تشخیص دررفتگی دادن. ارتوپد انکار دستور بستری داد و این وسط نمیدونستم جا انداختن با بیهوشیه یا صرفا بیحسی. مینا هم همش زنگ میزد که چرا با اسنپ نرفتی و ماشینی برای بعضی وقتا به شدت بی ملاحظه است خداروشکر از مهمونی دیشب کلی غذا داشتیم. مامانم واقعا درد اذیتش میکرد و از طرفی باید شش ساعتی وعده اش خالی میمون تا میبردن برای عمل. بالاخره یه مسکن زدن و کمی آروم گرفت.تریاژ به نسبت خلوت بود و فقط یه جانباز جنگی بود که با صدای بلند تو گوشیش حمیرا گوش میداد .و مامانم عصبی شده بود. بالاخره بردنش بخش و بعد نیم ساعت من و بابام برگشتیم خونه. خونه که بمب زده بودن از بهم ریختگی دیشب نانا و دامی جلوی در پارکینگ چشم به راهم بودن سریع تخت رو مرتب و پتوهای رو جمع کردم و رفتم سراغ غذا ها ظرفای دیشب رو داخل کابین جادادم و سفره انداختم فقط من و نانا و بابام خوردیمکه برادرم زنگ زد خبر داد مامانم رفته اتاق عمل.. سریع برگشتیم و پشت در اتاق عمل منتظر موندیم. و خداروشکر استخوان شانه رو جا انداخته بود دکتر وای بیهوشی گرفته بود مامانم. بعد نیم ساعتی درومد و باز رادیولوژی و بخش و گفتن باید شب بمونه و نمیدونم بچه ها رو چیکار کنم بهش زنانه بجز من کسی نیست کنار مامانم باشه توکل بخدا
الان یکماهه که مرتب خونریزی دارم. فکر میکنم علت اصلیش اعصاب وحشتناک و داغون این روزا است. حال بدی که درمون نداره. غم مثه خوره افتاده تو جون مون. داغ پشت داغ. بدبختیش اینه که باید ادامه بدیم زندگی کنیم، بخوریم، بخوابیم و کار کنیم و تو این فضای مملو از غم با جون کندن بچه بزرگ کنیم.
دو روزی میشه که خونه تهران رو تحویل دادیم و همسر پایان مأموریت داد و برگشت.
آزمون تخصص از نظر خودم خوب شد اما کلید سوالات من اومد ناامید شدم به قول همسر میگه قبولم بشی چجوری میخوای بری؟؟ نمیدونم شاید یه معجزه.
خونه قیامته از وسیله. کارتونها تو پارکینگ ن و کلی ملحفه شستم و کلی هم تشک و لحاف مونده که باید رویه بشنو سر سامون بدم. خونه تکونی اساسی هم پیش رونده چون این مدت که مشغول درس خواندن بودم حسابی بیخیال خونه شده بودم و حالا کلی کار رو دستم مونده. این وسطم باید روزای بیشتری بیام شرکت و باید خورد خورد انجام بدم ببینم به کجا میرسم.
خواهر رفت موهاش رو رنگ زد و صورتش رو فیلر زد و پیشونی رو بوتاکس هزار ماشالا مثل ماه شده دلم میخواست منم بزنم تا حالا از این کارا نکردم ولی خوب وضع پولی افتضاحه.الانم با آلیس و نانا رفتن کافی شاپ و شام دلم میخواست برم اما جایی نداشتم دانی رو بذارم مامانم دیشب فشارش بالا رفته امروز وقت دکتر داشت.
خیلی دلم گرفته.امروز کنکور آزمایشی داشتم جالب نشد خیلی از مباحث رو یادم رفته و چیزی هم به کنکور اصلیم نمونده. همسر داره از تهران برمیگرده و کلا قراره برگرده ارگان اصلی خودش اونم مرکز استان. نمیدونم این آرزوی تخصص دانشگاه تهران از کجا تو دلم افتاد اما با وجود اینکه هیچ امیدی ندارم و قراره دیگه ساکن تهران نباشیم دو تا بچه کوچیکه داریم و من هم باید کار کنم تا این روزگار سخت بگذره اما دل از کتابام نمیکنم الان دو تا دورم کتاب و نت هست. هیچ وقت درعمرم آنقدر عاشق تحصیل نبودم. همش یه جمله رو تکرار میکنم ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده.