دیر خوابی

دیروز صبح چقد بدو بدو کردم زود رفتم دنبال دخترم میترسیدم دیر برسم از غذای اونجا بخوره چقدم بازیگوشی کرد تا اومد با هم رفتیم خرید لباس زیر میخواستم وضعیت ش هام افتصاح بود 4 تا خریدم بعدشم کلی تو الکتریکی ها گشتم دنبال دوشاخه انتن اخرم تو موبایل فروشی پیداش کردم. مثه چی پشیمون شدم از ماشین بردن . ایستگاه تاکسی جلومون بود ولی مجبور شدیم ماشینو کلی دورتر پارک کنیم و کلی پیاده بریم. 

تا رسیدم ته چین رو که برا طلا پخته بودم بهش دادم و بقیه کارای خورش بادمجون و خلاصه لباسای شسته شده رو پهن کردم و یه تشک داشتیم که تو حیاط شستمش و جارو و ساعت دو خودم ناهار خوردم و همسر سه اومد با دست پر نون سنگک و هندونه ناهار اونم دادم بازم یه خروار ظرف شستم و در حال مطالعه خوابم برد. طلا هم پیشم خوابید زود بیدارشدم چای و عصرونه و شوهر هم خواب بود که تا اسم هندونه اومد بیدار شد و سرش دوباره رفت تو کلش بازی کردن بهش گفتم بیا سانس 8 بریم سینما من و من کرد من و طلا اماده شدیم اول رفتیم کتابخونه چن تا کتاب از قبل از عید مال طلا دستمون بود پس دادیم یه رمان برا خودم و دوتا هم داستان برا خودش گرفتم وبعدشم پارک کنار کتابخونه. شلوغ بودو حسابی بچه بازی کرد قبلش به شوور گفتم اگر نظرش عوض شد برا سینما بیاد دنبالمون ،بعید بودولی چشم به راه بودم خیالم برا شام راحت بود که داریم و تا هشت و نیم موندیم پارک دیگه کامل تاریک شده بود. اومدیم دیدم از اون وضعیتی که ما موقع ترک خونه داشتیم یک سانت هم جابجا نشده. دیوار به دیوار رو دیدیم انتن هم شکر خدا بازی درنیوورد و شوهر چند بار که تصویر صاف و اینه رو دید تاکید کرد که یه دونه ام. خخخ

ساعت 11 هم بازی رئال و بایرن که شوهر طرفدار بایرن ه. خدا خدا میکردم بازی تو 90 دقیقه تموم بشه بخوابیم که کشید وقت اضافه و نتیجه اینکه بچه دیر خوابید و صبح هم بیدار نشد بره . باید یه فکری بکنم برا خواب شبش. شاید تبلت رو برا تنبیه ازش بگیرم.

دلم میخواد زودتر این دوره پ بگذره بشینم با قران قشنگم که تازه خریدم قران بخونم.

دیشب کلی بارون بارید و رعد و برق میومد شوهر چن بار رفت تو حیاط، صبح دیدم تشکی که دیروز شستم دیشب تو بارون بوده خیلی بی خیاله نکرده بیاره بذاره تو بالکن. هیییییی


صبح طلا به زور بیدار شد دیر خوابیدیم اخه دیشب به سختی 90 دیدم انتن تی وی خراب بود دهنم صاف شد. تمام عصر خونه بودیم شبم همینطور. اخر شب شوهر رفت دوچرخه ثابت طلا هم باهاش حرف میزد به زور کشوندمشون برا خواب. 

صبحی داشتم بچه رو اماده میکردم و خودم اماده میشدم یهویی جلو اینه انگار جریان سیال ذهن بردم به دوران عقد. عقم گرفت، اونروزی که به زور خواهش کردم بابا من زنتم میخوان یه مانتو بخرم لااقل باهام تا یه مغازه بیا. خدا شاهده فقط میخواستم باهام بیاد اصلا اونموقع ها انقد احمق بودم که نمیدونستم مرد باید برا نامزدش خرج کنه پول مانتو شد 27 تومن خودم دادم به روی مبارکش نیوورد یه تعارف کنه لااقل.جلو اینه اشک از چشام سرازیر شد به زور خودمو جمع کردم طلا نبینه.دیروز که رفتیم اسباب بازی طلا رو درست کنیم دیگه ماشین درنیووردم گفتم چه کاریه دنبال جای پارک بگردم با تاکسی میرم. تاکسی پر بود فقط یه جا داشت طلا رو پام بود بعد موقع پیاده شدن یارو پول دو نفربرداشت گفتم چه خبره من با سختی بچه رو پام دو تا کرایه میگه این بالای پنج ساله، خو مرتیکه تو ظرفیتت یکیه چرا وایمیستی، زندگی هم همینه شوهر من ظرفیت نداشت منو سوار کرد  برام هم سخت شد هم گرون درومد.تمام  دنیا رو به پام بریزه اونروزا برام جبران نمیشه. زود میرم سراغ بچه قبلشم برم ی انتن بخرم شاید با طلا رفتیم خوب بد جلف.بیحوصلگیم تمومی نداره.



درد

دیشب و امروز همش کسل بودم دیشب که هاپو بودم و امروزم کمر درد پ اومده سراغم . خیر ببینه شوهری دیشب هر چی بداخلاقی کردم زیاد به روم نیوورد. 

طلا صبح نرفت مدرسه. دختر دوستم کلاس اوله میگه نباید تو پیش دبستامی بهشون فشار بیاری بعد که برن کلاس اول دلت میسوزه. منم گذاشتم بخوابه. ماشینی که دیروز براش خریدم عیب و علت داشتم منمعصری بردم عوض کنم اونم گفت بذار بمونه، نزدیکای ظهر خانم بیدارشد، باهم رفتیم مغازه هه تعطیل بود قدم زنان رفتیم سمت یه جا که زده بود نمایشگاه کتاب. مدتی بود دنبال یه مفاتیح کوچیک بودم اینایی رو که داشت خودمم داشتم جامعتر میخواستم ولی یه قران عالی گرفتم فقط 10 تومن. 

دیگه کم کم برگشتیم و مغازه هه باز کرده بود ظاهرا سالم ماشینو تحویل گرفتیم و منم یه اویز ساعت گرفتم درد کمر بهم مستولی شده بود و صاحب مغازه داشت قصه کرد شبستری میگفت با بدبختی رسوندم خودمو خونه. تارسیدم بقیه کارای قیمه رو کردم و طلا هم چون گشنه بود کتلتای دیشب رو خورد و من همچنان درد دارم ،اسم این هفته رو باید بذارم هفته درد 

حالم از خودم بهم میخوره بعصی وقتا یه دادایی میزنم که بچه میپره هوا. دلم میخواد بمیرم واقعا دلم میخواد برم زیر خاک اروم بخوابم خسته ام از خودم

هوای بارونی

اینستاگرم رو باز میکنم تسلیت آذربایجان،تغییر ساعت تشییع پیکر عارف لرستانی.یکی درمیون پستا همینن. نفسم گرفته.سردرد دیروزم تا اخر شب ادامه داشت تنها کار مثبتم نیم ساعت مطالعه بود و بس. دیشبم بعد شام شوهری بردمون زیر بارون ماشین سواری. خیلی خوب بود کاش میشد هله هوله خورد اما بخاطر طلا باید حواسمون باشه. 

صبح که طلا رو بردم خیابون بارون زده  و قشنگ بود و البته خلوت. برا نهار شکمبه بار گذاشتم بچه خیلی دوست داره مامان گلمم زحمت کشید بود خریده وپاک کرده و شسته بود و فریز شده تحویل بنده داد. ایشالا خیر ببینن . تنشون سلامت باشه . ای خدا حفظشون کن مامان بابام رو.

دیشب خواهر میگفت نوه خاله م که از ما خیلی کوچیکتره اقامت استرالیا گرفته و ااول خرداد بلیطش رو اکی کرده یاد فیلم ملبورن افتادم نمیدونم چرا. خوبه، خوشبحالش به قول مامانم بعضیا بچه متل ن . یعنی عین قصه ها کارشون درست میشه.

نگران پ بودم که رسید همش میگم اگه ناخواسته باردار بشم چه خاکی به سرم بریزم من میخوام برم سر کار به امید خدا.بعد میگم باید همه چیز رو سپرد دست خودش.

اگه بشه امروز برم یکشنبه بازار.

اخ جون باز هوا تاریک شد ابر هم که هست بارونم بباره.چه شود عاشقشم. 

أه

از خودم حالم خراب بود،با شنیدن مرگ عارف لرستانی بدتر همشدم. زار زار اشک میریختم چقد باهاش خاطره داشتیم اصلا یه جوری دوستش داشتم دور از جون برادرم حسم بهش عین داداشم یود. ای خدا مرگ چرا ول نمیکنه. 

پنج شنبه بعد کلی بریم نریم رفتیم شهرخودمون. قرا ر بود خواهرم بیاد بریم خرید روز پدر اونم انگار با مامانم اینا بحثش شده بود نیومد منم به شوهر گفتم منو در هالیدی پیاده کرد فکر نمیکردم چیزی برا بابام پیدا بشه اما یه سویشرت خاکستزی قشنگ پیدا کردم و یه تاپ و بلوز و کلاه هم برای طلا گرفتم و با یه دسته گل رفتم پیش بابام . کلی خوشحال شد. 

شوهر هم رفته بود برای باباش گوشی بخره همیشه پایش بودم تو اینکارا اما وقتی اون با خانواده من قهره من چرا باید زیاد مایه بذارم برا خانواده اون.

خواهرم مرغ درست کرده بود اما به سبک خودش طلا نخورد،تا 11 و نیم اونجا بودیم بعد اومد دنبالمون رفتیم خونه البته تو ماشین سر یه چیز کوچیک داد زد منم دیگه بهش محل ندادم

صبح هم دیر بیدار شدم و ظهر رفتیم خونه مادرشوور . من قبلا تلفنی روز پدر رو به باباش تبریک گفته بودم قرار بود شریکی با خواهرش یه  گوشی سبک  بخرن پیشنهاد اون بود اما شوهر یه گوشی نسبتا سنگین برداشته بود و بماند قیمتم به من پایینتر گفته اما بنده که خر نیستم.

خلاصه تا باباشو دید چنان گفت پدر روزت مبارک بدم اومد چه زرنگ شده واسه ننه بابای خودش. من فقط سلام علیک کردم دلیل نداره خوب باشم اون همه خوبی کردم هزار جور حرف بهم زدن یه کمم معمولی باشم که اگه پس فردا چارتا چرت گفتن نسوزم

خلاصه زیاد نجوشیدم مثه همیشه. هر چی اونا کادو میدن دوبرابرشو ما کادو میدیم انقدم ندیم معادلشو برمیگردونیم 

بعدش دیگه رفتم خونه مامانم اینا رفتیم در و دشت خوشگذشت اما غم تو دلمون همیشگیه.

شبم دلم گرفت باز یاد خواهرم داشت دیوونه م میکرد عکساشو میدیم و زار میزدم.درد بده از اون بدتر که همدردم نداشته باشی دوست خواهرم میگفت شوهرش پا به پاش گریه میکرده تازه خیلی کم خواهرمو دیده بود اما واقعا عزادار بود برای ما.دوستم میگفت تمام مدت بغلم میکرده باهم گریه میکردیم. اونوقت شوهر من کسی که 8 سال خواهرمو میشناخته یه قطره اشکم که نریخت هیچ بدشم میومد من گریه کنم دیشبم میگفت چته پ . متنفرم از این اخلاقش. خو آدم باش خیلی سخته برات.

امروز هم برگشتیم هر چند دیر رسیدیم و طلا از مدرسه جا موند خبر فوت عارف هم داغ دلم رو تازه کرد تف تو دنیا