اردو

امروز دختر خوشگلم اولین تجربه اردو رفتن با دوستاش رو خواهد داشت. از چند روز قبل شور و شوق داره برای امروز. دیشب وسایلش رو اماده کردیم و موقع خواب یادم افتاد باید النگوش رو ازدستش درد بیارم. کم نشنیدم یه موجود پست بخاطر طمع به طلای بچه ها.... کلی حالم گرفته شد چرا زودتر یادم نیوفتاده یود تا صبح ده بار بیشتر از خواب بیدار شدم وبه خودم  تاکید کردم که صبح النگو رو در بیارم.

تنگ شده براش اما با نایلون و کف صابون درش اوردم . وقتی اونجور با تسلیم اشک میریخت قلبم هزار تکه شد چرا نباید دنیا جای امنی باشه که یه دختر کوچولو با خیال راحت برق النگوهاشو بیرون بندازه.

بغض

تمام طول مسیر بغض داشتم. شوهر مهربونم با صبوری و بدون کوچکترین بهانه ای تمام سفر رو همراهیم کرد. دوری راه واقعا اذیتمون کرد تمام 8 ساعت راه رو یه نفس رانندگی کرد. ازمصاحبه که برگشتم،بغض کردم و بهش گفتم که شرمنده شم. 

دیگه گریه نکردم تا وقتی رسیدیم و چشمم به مامانم خورد بغضم ترکید گفتم و گفتم از حس حقارتی که بهم دست داده از تمام معلوماتی که دارم و باید با چارتا سوال بیخود سنجیده بشه.

باز هم دلداریم داد که هنوز هیچی معلوم نیست و چرا زود نا امید میشی. 

از پیش مامان که برپشتم حس سبکی داشتم حالم بهتر بود و کمتر به چهره وحشتناک مصاحبه گرا فکر میکردم. 

خدا میدونه چه فشاری روم بود. 

هنوزم اون حس بد همرامه . شش ماه مطالعه ،رزومه کاری خوب. باورم نمیشه خدایا کمک کن فقط امیدم به خودته. بازوان بلند خودت.

از بچگی اعتماد به نفسم کم بوط خاضرم هزارتا امتحان کتبی و تستی و تشریحی بدم یه مصاحبه ندم دست و پام رو گم میکنم. خدا فقط خودتتتتتتت

زندگی به روال برگشته طلا مدرسه ست . منم کارای عقب مونده رو انجام میدم . 

خدایا شکر

خدا میدونه چقد حالم بده. ظهر دلم میخواست دیگه از خواب بیدار نشم یا یه خنجر فرو کنم تو قلبم. غم دنیا تو قلبمه. تبریزم . کلی راه اومدم برا مصاحبه ا س ت خ دا م . شوهرم با مهربونی همراهیم کرد سه تایی اومدیم . 

اون همه تلاش،خلاصه نویسی. بیشتر از سه ماه خوندن انواع کتاب مقاله. دریغ دریغ

کلی نیروی جذب بکار بستم که بیام اینجا با خوشحالی بنویسم خدایا شکرت. 

اما شاید قسمت اینه . این اخرین فرصت بود و انگار....

هنوزم خداروشکر میکنم اما عمیقا غمگینم.

خداوندا خودم رو و غمم رو به تو میسپارم.دریاب


هوا همونجوریه که دوست دارم ها ولی نمیدونم چمه به 20 باری از خودم پرسیدم چته دختر هوا ابوی بارون نم نم چته اخه چه مرگته. نمیدونم والا

شوهر خوابیده طلا داره دوچرخه بازی میکنه تو خونه، منم یه کم حلوا درست کردم از عطر زعفرون و گلابش خوشم میاد مقداری هم خوردم ولی هنو کسلم.روز معلم بود،دیروز با شوو رفتیم برا معلم طلا کادو گرفتم از این ست های سالاد . سرامیک بود و چوب.

:-\ چمه اخه

:-( 

بدو بدو

دیروز تا طلا رو رسوندم مدرسه رفتم سراغ کارام اسکن و کافی نت و اوه که چقدم جگرم خون شد بعد رفتم بیمارستان وقت اسکن بگیرم،که دیدم همون موقع کارو انجام میدن فیشو پرداخت کردم و اسکن رو انجام داد و زود پریدم خونه. 

شوهر فیله خریده بودپااک کردم و خوابودم تو پیاز و ابلیمو ،برنج دم کردم و رفتم سراغ طلا. 

دوبار تا وقتی شوور اوند منقل درست کردم برا کباب یه بار برای طلا یه بارم خودمون.ناهار خوردیم جمع کردم و یه چایی و رفتیم جلسه اولیا مدرسه طلا. هرکار کردم پیش باباش نموند نمیدونم چیکار باید بکنم.

طبق معمرل باز کلی خرج تراشیدن. و قرار شد برای فردا که روز تولد حضرت ابوالفضل و امام حسین هست جشن بگیرن و هر کی خواست کمک کنه منم قبول کردم اجیل مشکل گشا بگیرم برای 110 نفر.

کلی گشتیم من نمیدونم چرا نایاب شده بود یک کیلوو نیم گرفتم و پلاستیک کوچک و ربان سبز. 

به طلا نشون دادم تو هرپلاستیک یه قاشق بریزه تا من برم دکتر . 

باباش خواب بود گفت مامان در اتاقو باز میذارم که بابا رو ببینم احساس تنهایی نکنم. 

الهی فداش بشم تا من برگردم 50 تا پلاستیک رو با دستای کوچولوش پر کرده بود مامان قربونش بره.

ابولفضل نگه دارش باشه.

دکتر تایید کرد که سردردام میگرن هست و یه سری رژیم و دارو دارو داد که هنو وقت نکردم بگیرم.

تا از پیش دکتر اومدم با طلا مشغول ربان زدن بسته ها شدیم و اون وسطا شام درست کردم و با شوهر گوشت که خریده بود رو درست کردیم کلی ظرف شستم و دیگه اخر شب از کمر درد داشتم له میشدم. 

یا امام حسین یا حضرت ابوالفضل شما رو به این روزا قسم صدقه سر حاجتمندایی که حاجت شون روا شده،از دل و حاجت من خبر دارید ،دست من رو هم بگیرید . 

خدایا میشه سال دیگه تو این روز قشنگ ممنون شون باشم که به دل من هم نگاه کردن