کنار نیومدم اما زندگی واینمیسته منم باسد باهاش حرکت کنم ناهار و شام بپزم با الیس کارتون ببینم و ... ولی کلاردل و دماغ ندارم. پنج شنبه که رسیدیم مامانم چند باری چزوندم اخر شب که همه خوابیدن بغضم ترکید و تاصبح خیلی کم خوابیدم. ظهر هم رفتیم خونه پدرشوهر که اونم تو قیافه بود اولش ولی مادرشوهر بد نبود. بعد از ناهار هم میم رفت پیش دوستاش منم به زور خوابیدم و عصر هم الیس گیر داد که بریم بیرون. م ش هم نون پنیر خیار گوجه اورد و رفتیم یه باغ و منچکلی حرص خوردم که چرا نباید یه ظرف دردار تو خونشون داشته باشن اخه خوراکی پیک نیک رو باید بریزی تو قابلمه. اصلا حوصله نداشتم ولی ترجیح دادم اونجا باشم تا برم خونه پیش مامانم اینا دیگه 9 بود که پ ش مارو رسوند خونه مامانم اینا و یه کم شام خوردم و میم هم اخر شب اومد دنبالمون و برگشتیم.
مامانم کلی سرزنش میکنه اما اخرش میگه ناشکری نکن اینکه چرا این فصل باردار شدی و من اصن باهاش راحت نیستم بگم اخه من چمیدونستم بعد یکسال اقدام اون ماه باردار میشم بعد دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار. واقعا خسته ام دلم نمیخواد یه مامان سرزنشگر مثل مامانم برا الیس باشم. سعیم رو میکنم.
خواهرم کلا مامانم رو بلاک کرده و فقط من باهاش در ارتباطم. امیدوارم خدا کمک ش کنه زودتر مشکلش حل بشه فعلا که درگیره.
کمی اروم شدم خونه رو جارو زدم لباسای خشک رووجمع کردم و یه چای نبات ریختم شاید درد معده م کمتر بشه یه موزیک گذاشتم و نشستم و میم داشت اماده میشد بره حموم سدر گرفت رو موهاش و نشست دونه دونه عکسای پروفایل دوستاشو با پسراشون نشونم داد قلبم اتیش گرفت برای هرکدوم تک تک گفتم هزار ماشالا . میشه خواب باشه میشه برگردم یکشنبه بعداز ظهر که هنوز سونو نرفتم میشه نیشخند،دکتر سونوگرافی رو هرگز ندیده باشم که شونه بالا بده و بی خیالانه بگه اشتباه کردم. میشه بشه.
پ ن ،اینکه اینروزا هرکی میبینتم میگه چرا دکتر نرفتی خواهشا اینجا نگید یکسال رژیم داشتم و تحت نظر پزشک زنان بودم اما....
گیجم،تمومی نداره.حالا وارد مرحله بعدی شدم غول حرف شنوی شماره نمیدونم چندم. که مرتیکه گنده همسن بابای منه اومده بود خونه مون برای درست کردن شیر اب از بس که میم استاده دوستای عجیب و غریبش باید کارای خونه منو راه بندازن و فرموده بودن من فهمیدم خانومت دختر میاره مرتیکه خاله زنک. فعلا فقط دارم سکوت میکنم اما مطمینم چیزی نمونده تا انفجار. میم ارومم میکنه اما اونم کم نمیگه که من میدونستم چون خوابالو شده بودی م ش، یه چیز پ ش، یه چیز و مامان خودم.خواهرش که اصلا زنگ نزد.
مرگ تو این زندگی.
سونوی ان تی گفت 80 درصد پسر یه شوخی مزخرف. دل خوش شده بودم.
حال بدم برگشته تلخی دهنم بدتره و معده م دردش بیشتر شده فقط یه خبر میتونه خوشحالم کنه ختم بارداری و تمام و من برگردم به 4 ماه پیش...
یه روزی وقتی دوازده سیزده سالم بود تو دفترچه خاطراتم نوشتم ما زنده میمانیم تا شاهد مرگ آرزوهایمان باشیم.هرچقدر بعد از اون زندگی کردم بیشتر به درستی اون جمله پی بردم.
یکی یکی تمام مطلوبهای دلم جلوم جون میدن و برای من میمونه یه سوگواری و گریه چند روزه و حسرت یک عمره.
احتمالا روزی از اینکه این بچه رو نزدیک به 24 ساعت گشنه نگه داشتم پشیمون میشم ضربه هاش مثه گریه های نوزادی گشنه بود اما نه توانش رو داشتم نه اشتهاش رو.
میم میگه بچه بازی درنیار ولی حتی جونی تو تنم نمونده که بگم لامصب منم ادمم خسته شدم از بس خواستم نشد خواستم و نشد خواستم و نشد خواستم و نشد.
به زور کمی شربت خوردم با چند قاشق غذای مونده از دیروز رو.باید بازم مثه هرناکامی دیگه بلندشم به روی خودم نیارم و به این زندگی ادامه بدم ولی این دفعه باید یاد بگیرم نه ارزو کنم نه طلب،باید یاد بگیرم باید بفهمم زندگی من همین سطحی که هست میمونه قرار نیست انقدر که من به ارزوهام بال و پر میدم خدا هم حواسش به خواسته هام باشه چون سرش شلوغه احتمالا نه توکلم رو دید نه توسلم رو.