باورم نمیشه آخرین بار اسفند پارسال نوشتم. خوب چه اتفاقی افتاده این مدت. همین که چیزی نشده شکر. سالمیم، نفس میکشیم و با تورم سرسام آور سر و کله میزنیم.
نانای قشنگم پیش دبستانی می هم و از همون روز اول حسابی با مدرسه و معلمش جور شد. آلیس چالشهاش تموم نشدنیه و به عنوان به دانش آموز دهم تلاش چندانی نمیکنه و سرش مرتب تو گوشیه.
دانی مهربونم کمی بیقراری کرد برای خواهرش که صبحها می رفت مدرسه و البته هزینه زیادی رو دست من گذاشت چون هر چی برای مدرسه خواهرش خریدم برای اونم تهیه کردم و فعلا با جمله خوب غذا بخور زودتر بزرگ شی بری مدرسه مشغولش کردیم.
از دوست و فامیل و آشنا و بلاگر و ... هر سمتی سرمو میچرخونم همه دارن مهاجرت میکنن و به غم وحشتناکی وجودمو میگیره حس زندانی رو دارم که هم بندی هاش دونه دونه دارن آزاد میشن و در حالی که خودش محکوم به حبس ابده داره اونا رو بدرقه میکنه.
این روزا خیلی گریه میکنم به خصوص با آهنگ بی کلام سریال بامداد خمار
https://www.picofile.com/f/9Sllp95x3L/The-Sound-Of-Dawn-Extended-Version.mp3