میگفت شیرینی اوردن اداره. مچاله شدم تو خودم. خودش از حرفی که زده بود پشیمون شد. سعی کرد دلداریم بده اما هر وز دارم بدتر میشم شب با الپرازولام میخوابم روز با نورتریپتیلین.
یعنی میشه یه روز به این حالم بخندم.
کاش دخترم نبود پایان میدادم به این زنده مانی.
مگه نگفته از تو حرکت از ... عوق دیگه حالم از این اراجیف بهم میخوره
حتی حافظ هم باهام شوخی کرد .
قبل رفتن نیت کردم یا حضرت حافظ تو را به شاخه نباتت چی برای من مصلحت دیدی
دوش وقت سخر از غصه نجاتم دادن وندر ان ظلمت شب اب حیاتم دادن
همه چیز برعکس شد.
مرده شور زندگی رو ببرن
رها جانم نمیدونم چی بگم که آرومت کنه. واقعا امیدوارم یه اتفاق بهتر برات بیفته و از ته دل خوشحال شی.
سمر جان سالهاست منتظر یه اتفاق بهترم.بهرحال ممنونم که هستی
رها جون برام بنویس که چرا انقدر غمگین و دل شکسته ای عزیزم
مهربانو جانم به عنوان کامنت تو وبلاگتون نوشتم. ببخش طولانی بود.سفره دلمو باز کردم