X
تبلیغات
زولا

روز اول پ باشه و سردرد میگرن هم هجوم اورده باشه. به زور رفتم خرید، ناهار رو روبراه کردم و یه گور پدر ظرفای کثیف و آشپزخونه منفجر شده گفتم و ژلوفن خوردم و رفتم که بخوابم که صدای زنگ گوشیم خبر بد رو داد ،دخترک زمین خورده و خودتو برسون، چجوری رسیدم مدرسه و چی پوشیدم اصلا و چی گفتم وقتی بالای ابروی شکافته جیگر مامان رو دیدم ،نمیدونم، زنگ زدم به شوهر و همراه مدیرشون بردمش بیمارستان. له بودم سر وضعم داغون بود کلافه بودم تا دکتر اومد و بخیه زد و من هزار بار مردم و زنده شدم ساعت 1 شد. اومدم خونه ،همون سردرد همون کلافگی و یه بچه مریض. بیخیال همه دردام  شدم ،غذا رو روبراه کردم سیب زمینی سرخ کردم ظرفا رو شستم اشپزخونه رو جارو کردم سیبها رو آب گرفتم ناهار دخترک رو دادم و وسطاش هزار بار  رفتم و اومدم وگفتم مامان بمیره .

خداروشکر بخیر گذشت. صبح یادم رفت صدقه بدم . پول رو برداشتم که بندازم تو ظرفی که برای اینکار کنار گذاشتم حتی تو دلم گفتم صدقه بدم بلا از دخترک دور بشه یهو زمین نخوره تو مدرسه اما اما اما نمیدونم چی شد یادم رفت. به قول یکی میخواست پیش بیاد. 

یه اقایی همکار همسر خیلی تو بیمارستان کمک کرد.یک ساعتی بود که همسر از سر کار برگشته بود زنگ زد که دست پسر اونم شکسته و داره میره بیمارستان ،شوهر هم برای قدردانی از زحمت صبحش رفت که تو بیمارستان بهش ملحق بشه و  کمک کنه.

دیروز شوهر مرکز استان جلسه داشت من و دخترک هم باهاش رفتیم ساعت دو و نیم ظهر اونجا بودیم اون رفت ما همش گشتیم، اونم کجا ،تو کتابفروشیا . برای دخملی کتاب کمک اموزشی گرفتم و برای خودم سه کتاب یکی از زویا پیرزاد.یکی هم بیشعوری و یکی هم از راندا برن. امروز کلی ذوق کردم کتاب دارم برای خوندن اما همین که وقت کردم یه دوش دو دقیقه ای بگیرم هنر کردم. 

برای بچه ها و سلامتی خودمون صدقه بدیم. آیت الکرسی هم یادتون نره. خداوند همه بچه ها رو بی قضا کنه. آمین



تاریخ : دوشنبه 24 مهر 1396 | 19:20 | نویسنده : رها | نظرات (0)