با زنک با بی محلی حرف زدم. واقعا این زن نمیفهمه من بهترین دوران زندگیم رو بخاطر تربیت ناجور این ادم باید با استرس بگذرونم. مگر چقد از جوانی من مونده. دلشم خوشه که پسر زاییده. خیلی دلم میخواد بهش بگم تو که عرضه جمع و جور کردن پسرت رو نداشتی چرا زاییدی. تو که حواست به بچت نبود و گذاشتیش به امان خودش واسه چی اوودی. وحشتناک دلم پره . از دیروز که اونجوری زنگ زد و حالم رو گرفت دنبال اینم دق و دلیم رو سرش خالی کنم. زنک منفعل. 

دیدم مادرایی رو که مثه شیر بالای سر بچه هاشون موندن. نذاشتن کوچکترین انحرافی داشته باشن اما این زنک خیر سرش.،فقط سرش گرم بشور بساب بوده . وای که وحشتناک بهم ریختم. زنیکه احمق ، من دارم بخاطر بچه تو این روزگار سخت رو میگذرونم بخاطر بی سیاستی تو دارم بچه م رو به دندون میگیرم و ابرومو خفظ میکنم اونوقت تن و بدنم رو هم میلرزونه. از خودم بدم از حماقتم. دیگه میخوام رویه م رو عوض کنم. کافیه هر چی به روشون نیووردم. اخه بگو توپسرت رو سالم بزرگ کردی که به دیگران هم توصیه میکنی پسر بزان. اخه خدا لعنتت کنه یه نگاه به اون زندگی لعنتیت بکن.  

نمیدونم چطور باید اروم بشم نمیدونم از کی کمک بگیرم. ناامیدی بد دردیه. بدتر ازاون خشم نسبت به ادمها و محیط اطرافه. 

این جور ادما ،از دین ودینداری بیزارم کردن یکسره سر نمازه اونوقت وضعیت بچه هاش رو ببین. باید کاری بکنم دارم له میشم



تاریخ : پنج‌شنبه 12 مرداد 1396 | 11:24 | نویسنده : رها | نظرات (0)