X
تبلیغات
زولا

دیشب با وجود خستگی خیلی کم خوابیدم.دم دمای صبح خوابم عمیق شد. از 8 هم هی بیدار شدم و خوابیدم. بالاخره بیدار شدم خونه رو مرتب کردم. دخترک رو صبونه دادم و رفتم خونه مامانم اینا . ساعت 4 دخترک رو بردم کلاس زبان. اینجوری بیرون خونه بهترم،کمتر فکر و خیال میکنم.

ساعت 7 رفتم خونه دوستم که دخترا با هم بازی کنن. تو خونشون نشسته بودم و فکر میکردم امروز بهتر گذشت و ارومتر بودم، که گوشیم زنگ خورد مادرشوهر بود صداش به شدت ناراحت بود و تا فهمید کجام گفت بعدا زنگ میزنه و قطع کرد. همون لحظه هجوم امواج میگرن رو به چشمم احساس کردم.

دیگه نمیشنیدم دوستم چی میگه. به بهونه عوض کردن جای ماشین زدم بیرون و زنگ زدم بهش. خبر خاصی نداشت فقط چیزایی دوباره شوهر و خواهرشوهر گفت اما شوک تماسش حالم رو خراب کرده بود. 

این زن سنی ازش گذشته ادعای دین و ایمان هم داره اما بجای اینکه  من جوون رو اروم کنه تشویش میندازه تو دلم. به نظر میاد ادمهای مومن به خدا چون سطح توکلشون زیاده ارومترن. پس این زن چشه . چطور این همه خدا خدا میکنه بعد از همه ناارومتره. 

میگرنم عود کرد و تا همین لحظه هم ادامه داره. با خواهرشوهر حرف زدم کمی بهتر شدم. 

شام رو خونه مامان خوردیم و اومدم خونه. خواهرم میخواست بیاداما خداروشکر  منصرف شد. فقط،دلم میخواد تنها باشم.

برا ناهار فردا مامانم اینا رو دعوت کردم الانم قرمه سبزی بار گذاشتم .

مجبورم وانمود کنم همه چیز عادیه. فقط امیدوارم تا اونا اینجان تلفنی بهم نشه. این راز لعنتی این سردرد لعنتی.



تاریخ : پنج‌شنبه 12 مرداد 1396 | 00:59 | نویسنده : رها | نظرات (0)