X
تبلیغات
زولا

کی این جوابای لعنتی میاد این برزخ تموم بشه. خیلی. شرایط برام سخت شده بلاتکلیفی داره دیوونم میکنه تا میام بساط ناشکری رو پهن کنم ذکر میگم. لااله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین.

خدایااااااااخدایااااا من بهش احتیاج دارم لطفاااااااااااااااا

دیشب خانواده شوهر رو دعوت کرده بودم بماند من که استاد فسنجون درست کردن بودم چه گندی زدم به غذا. عصری دخملی گفت مامان بریم سر پشت بوم. با شرط اینکه دستمو ول نکنه رفتیم . هوا اون بالا خنک و مطبوع بود. مردم شهر پرسه میزدن و هرکسی سمتی میرفت. یکدفعه یکی از قشنگترین تابلوهای زندگی زناشویی رو دیدم. درست زیر خونمون. طبقه اول اپارتمان ما هر واحد یه حیاط،خلوت کوچیک داره. 

سرم رو خم کردم و ناخواسته چشمم افتاد به یکی از حیاط خلوتا. زن و شوهر نشسته بودن مرد غرق تعریف و باقالی پاک کردن و همکاری با همسرش بود. بعد از ظهر یک روز تعطیل نه از رفیقی خبری بود نه تلگرامی نه کلش اف کلنی . فقط حظ کنار همسر بودن و کمک دادن و هزار جور تعریف و اسمون ریسمون بود. 

حالم بد بود بدتر هم شدم هم کیف کردم هم بیزار شدم. بیزار از خودم، از شرایطم لا اله الا انت.....

کاش بیاد اون دستی که بلندم کنه چشمامو ببندم و ببرتم اونجا که میخوام. 

فقط برای دخترم زنده ام فقط زنده ام . اگه بیقراری و وابستگی این بچه نبود میرفتم، میمردم. خسته شدم از جنگیدن. پس کی من پیروز میشم. اصلا پیروزی تو کار هست ک

چقد دلم میخواد برم یه جای دووررر یا شایدم خاموش بشم نه فکری نه حسی نه احساس بدی نه وجدانی نه مسئولیتی. 





تاریخ : سه‌شنبه 16 خرداد 1396 | 13:29 | نویسنده : رها | نظرات (1)