امروز دختر خوشگلم اولین تجربه اردو رفتن با دوستاش رو خواهد داشت. از چند روز قبل شور و شوق داره برای امروز. دیشب وسایلش رو اماده کردیم و موقع خواب یادم افتاد باید النگوش رو ازدستش درد بیارم. کم نشنیدم یه موجود پست بخاطر طمع به طلای بچه ها.... کلی حالم گرفته شد چرا زودتر یادم نیوفتاده یود تا صبح ده بار بیشتر از خواب بیدار شدم وبه خودم  تاکید کردم که صبح النگو رو در بیارم.

تنگ شده براش اما با نایلون و کف صابون درش اوردم . وقتی اونجور با تسلیم اشک میریخت قلبم هزار تکه شد چرا نباید دنیا جای امنی باشه که یه دختر کوچولو با خیال راحت برق النگوهاشو بیرون بندازه.



تاریخ : پنج‌شنبه 28 اردیبهشت 1396 | 09:36 | نویسنده : رها | نظرات (2)