X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

سلام 

اومدم وبلاگ رو ببندم چرا باید الکی باز باشه وقتی نمینویسم،که کلی پیام محبت امیز دیدم چقد شرمنده شدم.

قبلا وقتی حالم بد بود مینوشتم و اینکه نبودم علتش حال خوبم نیست بلکه دیگه نوشتن برام اثر قبل رو نداره.

من همونجام که قبلا بودم مستاصل تر و شاید غمگین تر.امشب داشتم فکر میکردم خدایا چقد بار رو دوش من میذاری تا کی. پس روی ارامش رو کی باید ببینم.

همچنان شوهر با خانوادم قهره. تنها رفتم و اومدم. 

یه کار نصفه نیمه پیدا کردم لازم نیست هر روز برم و بیام شهر دیگه ایه. پولش بد نیست در کل  اصلا بخاطر امتیاز و سابقه کاریم پذیرفتمش وگرنه ...

دلم میخواست از بلاتکلیفی دربیام. خونه زادگاه رو بفروشیم و همین شهر یه جا رهن کنین منم وسایلم رو بیارم و مثه ادمیزاد زندگی کنم.

اول قبول کرد و قول داد بعد مدرسه آلیس.

بعد گفتم برو خونه بگیر گفت مگه جمع کردی که خونه بگیرم.

به بابا گفتم زحمت بکشه کارتن بگیره گفت مگه خونه گرفتی که میخوای جمع کنی ،زدم زیر گریه گفتم به اون میگم اینجور میگه به شما میگم کمک کنید، اینطوری میگید،بذارید یه چن تا کارتن ببندم بهونه ش ببره. بابا طفلک رفت گرفت.

بازم دبه دراورد حالا بذار برا تابستونتون خونه ی اونجا باشه میرید و میاید و بعدشم گفت بمون تو این خونه بجاش پولی رو که میخوایم بدیم رهن میدم پس انداز کنی. 

لعنت به یه اشتباه که اینجور یک عمر اسیر میکنه ادمو

بخدا اشتباه کردم غلط کردم لعنت به من که اونروز از ترس تنهایی و انگ ترشیدگی به این طناب پوسیده چنگ زدم.

مگه چیه چه توقع بالاییه که خونه زندگی خودمو داشته باشم تر و تمیز و مرتب. تا کی باید تو این خونه قدیمی و مستهلک با کمترین امکانات و وسایل زندگی کنم.

عمرا که پول برام ارزش نداره من ارامش میخوام و امنیت. 

خدا میدونه این مرد چه بر سر روح و روان من اورده.

اگه اسباب کشی میکردم و اون خونه امن رو تو شهر زادگاهم نداشتم، همون که شبا از ترس قضاوتهای خانواده م که چرا نمیاد دنبالتون چرا سر نمیزنه بهش پناه میبردم و به دروغ وانمود میکردم شب کنار شوهرم بودم.همینا باعث میشه دودل باشم.

آلیس مادر، بمیرم برات که توی پارک بغض میکنی و میگی مامان همه خواهر برادر دارن من چی؟باور کن مامان هم دلش غش میره برای کوچولوهایی که میبینه،مادرشرمنده ته عزیزم .

این پدر لیاقت تو رو هم نداره و تا الان نتونسته زندگی مناسبی برامون فراهم کنه پس بذار من آرزوی یه بچه دیگه رو به گور ببرم و تو حداقل منو داشته باشی چون حضور یه بچه کوچولو اونم با پدری غیر مسئول ،وجود منم از تو دریغ میکنه و تمام اون التماسات به پدرت که پارک ببرتت رو من هم نمیتونم پاسخگو باشم. پس بذار با این بهونه که همیشه بهت میگم مامان فعلا وقتش نیست;برا هم بمونیم.

یکی از فامیلای شوهر خیلی خصوصی گفت که اینا تو خواب هم نمیدیدن تو عروسشون بشی. چقد احمق بودم. فکر میکردم برگ برنده ست که دستم افتاده و ده ساله تاوان پس میدم. 

دلم پره از دنیا.

دلم میخواد شب بخوابم و صبح بیدار نشم یا اگه بیدار میشم این ادم ،این آدم نباشه .اروم و مهربون و صبور باشه.

پر حسرت میشم وقتی میبینم زنی سر خونه زندگیشه،زندگیش ثبات داره و شوهرش صبح میره و شب میاد و ...حداقلها هم شده حسرت برام. .


دلم ثبات میخواد قرار میخواد خونه خودمو میخواد. جمع شدن تو خونه پدری رو میخواد.یه شوهر مهربون میخواد. دلم خوشبختی میخواد،سفید بختی میخواد،یه یار همراه میخواد،یه همسر صبور میخواد. 

چطور به کسی میگیم دوستش داریم اما رفاهش اهمیتی نداره. خوب دوستم نداری لعنتی.







تاریخ : سه‌شنبه 5 تیر 1397 | 22:32 | نویسنده : رها | نظرات (6)
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:


تاریخ : چهارشنبه 29 فروردین 1397 | 16:20 | نویسنده : رها | نظرات (0)
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:


تاریخ : یکشنبه 26 فروردین 1397 | 19:54 | نویسنده : رها | نظرات (8)
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:


تاریخ : شنبه 25 فروردین 1397 | 20:22 | نویسنده : رها | نظرات (3)

رکعت دوم نماز بودم که اسمش روی گوشیم افتاد وصدای زنگ گوشی بلند شد. بعضی دعاها رو گوشیم نصبه بخاطر همین گوشی درست روی سجاده بود و تا نمازم تموم بشه قطع شد،باخودم گفتم بهتر، میخوام زنگ نزنه بعد از سه سال اما نمیدونم چرا حس کردم درست نیست که جواب ندم، پس شمارش رو گرفتم و ...

سال دوم بودیم که به ما ملحق شد قبولی شهر دیگه ای بود و تک دختر. از همان ابتدا با هم صمیمی شدیم و متوجه شدم از خانواده ای متمول و معروف شهر محل تحصیلمونه. خانواده پدریش اصیل بودن اما متاسفانه چیزی که من و سایر همکلاسیهام از مادرش برداشت کردیم ، جز یه زن تازه به دوران رسیده و افاده ای نبود. 

به زودی فهمیدم الهه کسی رو دوست داره و با وجود صمیمیتمون چیزی نمیگفت منم اهل کنجکاوی نبودم . این موضوع دوسالی ادامه داشت تا اینکه یه روز بهم گفت رها میخوام عکس عشقم. رو بهت نشون بدم و حدس میزنم بشناسیش. 

اون لحظه فکر کردم احتمالا یکی از بچه های دانشگاه یا همکلاسیها باشه و بجز این من و الهه هیچ وجه اشتراکی در آشنایانمون نداشتیم اونم وقتی که شهر محل تحصیل من با زادگاهم بیش از هزار کیلومتر فاصله داشت. 

عکس توی کیفش بود چند عکس در قابهای مختلف. با اولین نگاه شناختمش. مسعود بود .برادر دوست خواهرم در دوران دبیرستان. یکسال از من بزرگتر بود و آشنایی فامیلی دور هم داشتیم. 

مسعود اسمش تو دوران دبیرستان در کنار اسم من و چند نفر دیگه بود. دبیرای مرد که بین مدارس دخترونه و پسرونه تردد میکردن عادت داشتن بگن از دخترا کی و از پسرا کیا تاپهای کنکور میشن.

دورادور مسعود رو میشناختم. پسری اروم و متدین و سخت کوش. 

احمقانه بود اما واقعا فکر میکردم بعد از اتمام تحصیلاتم وقتی برگردم به زادگاهم احتمالا مسعود که اونم مثل خودم حسابی درس خون بود میاد خواستگاریم. 

خنده داره و لی این فکر یه دختر 18 ساله بود و تو ذهنم یه گوشه رو اشغال کرده و برای خودش چمباتمه زده بود و منتظر بود وقتش برسه. غافل از اینکه قسمت ادمها با دلخواهشون فرق داره.

الهه گفت رها تبریک نمیگی بهم. باورت میشه من عروس شهر شما بشم. راست میگفت باورش سخت بود الهه کجا مسعود کجا. 

چقد عجیب بود که شنیدم مسعود اتفاقی با دوستاش راهی یه شورای دانشجویی تو شهر محل تحصیل ما  میشه و اونجا الهه رو میبینه و... 

الهه خوشبخت شد. هربار که به شهرمون میومد تا به خانواده شوهرش سر بزنن میدیدمشون و خیلی وقتا الهه رو دعوت میکردم.مسعود اقا بود مثه همون قدیما ، سرزنده بود و به الهه پروبال میداد. اهل پیشرفت بود و دست الهه رو هم گرفت و با خودش بالا برد. 

مسعود سالم بود و مسئولیت پذیر. بخاطر همین الهه پشت سرهم دوتا بچه اورد و سپرد به مسعود تا خودش عقب نمونه و بارها برام تعریف کرد که با بدنیا اومدن فرزند دومش تمام مسئولیت فرزند اول رو مسعود بعهده گرفته.درست اونروزایی که آلیس بیمارستان بستری بود و شوهر عزیز من حتی یه ملاقات کوچولو با دخترش نداشت و من رنج مریض داری و زخم زبون خانواده م رو با هم بدوش میکشیدم. 

وقتی خواهرم پرواز کرد الهه یه تماس کوچیک گرفت و تسلیت و تمام. سه ماه بعد توی عید یه پیام توی نمیدونم کدوم پیامرسان عهدعتیق گذاشته بود که شاید اومدم دیدمت. سه روز بعد که انلاین شدم پیامشو دیدم و حسابی دلخور شدم. 

بعد از یک دوستی 15 16 ساله حداقلش توقع یه تماس تلفنی نه بلکه یه اس ام اس رو داشتم که قطعا مطمئن بودم پیام اون مدلی دادن یعنی از سر باز کردن. که هم رفع تکلیف بشه هم وقتی نگذاره برای دیدن دوست داغدارش. 

اون حرکتش باعث شد از چشمم بیوفته. توقع زیادی نبود اونم تو شرایطی که تا متوجه ورودش به شهرمون میشدم پیگیر میشدم و دعوتش میکردم .

برای من این رابطه تمام شده بود و تمام کردم .

حالا بعد از سه سال زنگ زده بود و اولین حسم این بود که وقتی تمام یعنی تمام. اما حس دومم غالب شد و ...

الهه از خودش گفت که امتحان بورد داشته و دوره تخصص ش داره تموم میشه بچه ها که بزرگ شدن و همسرش که استاد تمام شده و احتمالا خودش تابستون رو بذاره برای تکمیل پایان نامه ش و ...تو چه میکنی رها؟ شنیدم کارتو ول کردی، ای ناقلا نکنه برای آلیس خواهر و برادر اوردی و...گفتم نه هیچ خبری نیست.

سرد صحبت نکردم اما مثل اونروزا نبودم و چون خودم تماس گرفته بودم اختیار تمام کردن مکالمه رو هم داشتم; بچه ها رو ببوس و خداحافظ. 

چادر نماز هنوز دور بدنم پیچیده شده بود و گوشی به دست نشسته بودم و فکر میکردم یه همراه و همسفر خوب چقدر میتونه توی تعالی ادم تو سفر زندگیش نقش داشته باشه 

انگار تمام گذشته م مثل یه فیلم از جلوی چشمام عبور کردو اونجا به یاد زن کویر و پستی که با عنوان رویاهایم کو گذاشته بود افتادم.

واقعا رویاهای من چه به سرشون اومده بود. مقاله ای اس ای و پذیرش از یه دانشگاه معتبر و ادامه تحصیل و خدایا از همه مهمتردوران عاشقی و همسر و همسفرو همراه و همدل.

چقد عقب بودم. تماس الهه حالم رو بد کرد و یا بهتره بگم بدتر. 

تمام این سالها برای من وقف جبران اشتباهی شد که تعجیل در ازدواج برام بهمراه داشت .  از خودم از پیشرفتم و علایقم عبور کرده بودم و الهه انگاراومده بود  یه تلنگر محکم به نداشته هام بزنه و بره. 

تا عصر خراب بودم .  تحملش سخت بود که علیرغم سختی زندگی دانشجویی تو خوابگاه همیشه جلوتر از الهه بودم و اون الان صدها مرتبه ازمن پیش افتاده بود. 

سعی کردم کمی مطالعه کنم و فکر کنم که مسیر پیشرفت من شاید چیز دیگه ای باشه ، مثلا رام کردن یک اسب سرکش. 

دلیل نداره ادمها در یک مسیر جلو برن ، ولو اینکه همه ما یکبار بدنیا میایم و این جاده پر پیچ و خم برای بعضیها اساسی آسفالت و برای بعضیها ناجور خاکی و پر از دست اندازه. 

حالم بهتره و باز هم در مرحله پذیرش بهتر هم میشم. 










تاریخ : پنج‌شنبه 23 فروردین 1397 | 01:33 | نویسنده : رها | نظرات (3)

   1      2      3      4      5      ...      22    >>